درس ۴: جلال‌یافته ولی انکار شده

حالا با همدیگه به درس چهارم‌مون در مورد موعظه‌ی خداحافظی خداوند عیسای مسیح رسیدیم. و با این درس، به قسمت پایانی فصل 13 از انجیل یوحنا می‌ریم؛ و به‌نوعی تا این مقطع، از اولین عمل پنج بابی پرده‌برداری می‌کنیم که اون‌ها رو با هم بررسی کردیم اگر شما به خاطر داشته باشید، به قولِ کلوین «نه‌فقط برای دیدن جسم خداوندْ عیسای مسیح، بلکه برای دست پیدا کردن به یک نگاه اجمالی از جان و روح خداوندْ عیسی.»

و یکی از چیزهایی که مخصوصاً در حالِ خوندن باب 13 و باب 14 متوجه می‌شید، اینه که فضا در حالِ تغییر کردنه. فضایی که اول باهاش مواجه میشین فضای شرمساریه. وقتی عیسی از سرِ میز بلند شد و پاهای شاگردان رو شست. و زمانی که عیسای مسیح به شاگردانش فرمود یکی از اون‌ها بهش خیانت می‌کنه، در اون لحظه فضا به چه صورت بود؟ و زمانی که یهودا اتاق رو ترک کرد و خداوندْ عیسای مسیح به شاگردان دیگه گفت، «الآن پسر انسان جلال یافت و خدا در او جلال یافت»، این فضا چه تغییری کرد؟

و این بخشی هست که ما الآن بهش می‌رسیم. عیسای مسیح درباره‌ی خودش صحبت می‌کنه که هم «جلال یافته» و هم «انکار شده». او به‌عنوان پسر انسان توسط پدرش جلال یافت و همینطور توسط یکی از شاگردان نزدیکش که پطرس رسول بود انکار شد. بنابراین او رو به‌عنوان خداوند جلال دیدیم که خم شد تا پاهای شاگردان رو بشوره. و او رو به‌عنوان پسر خدا دیدیم که زندگیش یک طرح و نمونه‌ی کلی برای زندگی شاگردانش بود.

و او رو واقعاً به‌عنوان نبی مغشوش‌کننده دیدیم که نبوت می‌کنه و هویت شخصی که بهش خیانت‌ می‌کنه رو برملا می‌کنه؛ و سپس همون‌طور که گفتیم، فضا تغییر می‌کنه. چونکه می‌بینیم یهودا اتاق رو ترک می‌کنه. خُب از لحاظ انسانی، همه‌ی ما این‌جور چیزها رو تجربه کردیم. یعنی زمانی که یه نفر جمع‌ رو ترک می‌کنه و به قول معروف می‌تونیم یه نفس راحت بکشیم.

چند روز پیش، همسرم درباره‌ی یک اتفاقی با من صحبت کرد که با قطار در یک کوپه‌ی کوچیک در انگلیس سفر می‌کرد؛ و در اون کوپه یه خانمی بود که انگار از همه‌چیز خبر داشت و کاری می‌کرد که همه در اون کوپه متوجه بشن که او از همه‌چیز خبر داره؛ و بعد وقتی در یکی از ایستگاه‌ها پیاده شد، به نظر می‌رسید که انگار یک روح سبکی وارد این کوپه شد و در واقع، مردم با آسایش خاطر به خاطرِ رفتن او، شروع به خندیدن کردند.

این یک تجربه‌ی انسانی بود. من اطمینان دارم که شاگردان در اون لحظه احساس کردند که یک چیز متفاوت در عیسای مسیح اتفاق افتاده. چند دقیقه‌ی پیش، اونا دیدن که مسیح در روح مضطرب شد؛ و حالا درباره‌ی این صحبت می‌کنه که پسر انسان جلال یافت. به‌لحاظ انسانی، مثل لحظه‌ای می‌مونه که در واقع چیزی که ازَش می‌ترسیدید، اتفاق میفته؛ و حالا می‌دونید که این اتفاق میفته و دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره. اونجاست که انگار یه باری از روی شونه‌هاتون برداشته می‌شه.

و می‌تونید این رو احساس کنید که حالا عیسای مسیح با کسانی مونده که می‌تونه کاملاً بهشون اعتماد کنه؛ او بعضی رازها رو به کسانی‌که خودشون رو به طور کامل به او نسپردند، نمیگه. او از این دنیا بیرون رفت، اما خیانت‌کار هنوز حضور داره.  و حالا خیانت‌کار از حضور او اخراج شده و بیرون رفته؛ و در این لحظه‌ است که عیسای مسیح می‌تونه حرف دلش رو بزنه؛ و این چیزهای شگفت‌انگیز رو به شاگردانش میگه. حالا او میگه، «ساعتی رسیده است که پسر انسان جلال یابد.»

و اگه انجیل یوحنا رو از ابتدا مطالعه کنیم، با یه حسی متوجه این می‌شیم که این لحظه درست همون لحظه‌ایِ که از ابتدای باب 1 منتظر رسیدنش بودیم. آیا به یاد میارید که یوحنا چطوری در باب 1 این موضوع رو مطرح می‌کنه؛ وقتی میگه، «کلمه جسم گردید و ما جلال او را دیدیم.» سپس در همین انجیل، عیسای مسیح آب رو به شراب تبدیل کرد؛ و یوحنا این‌طور میگه که با یک نگاه اجمالی، جلال عیسی رو دیدند.

سپس در باب 7، یوحنا گفت عیسای مسیح وعده داده که روح‌القدس در روز پنطیکاست میاد؛ اما روح‌القدس به اون شکل نیومده بود، به این خاطر که خداوندْ عیسای مسیح هنوز جلال نیافته بود. و بعد اگه یادتون باشه زمانی که ایلعازر می‌میره، خداوندْ عیسای مسیح درباره‌ی مرگ ایلعازر به‌عنوان تسریع‌کننده‌ی جلال خودش صحبت می‌کنه؛ و بعد ما درک می‌کنیم که این نه‌تنها به این معناست که او جلالش رو با رستاخیز ایلعازر نشون می‌ده، بلکه رستاخیز ایلعازر از مردگان تسریع‌کننده‌ای می‌شه که نفرت رهبران مذهبی رو به طرف عیسای مسیح جذب می‌کنه؛ و این اتفاق نهایتاً منجر به مصلوب شدن او می‌شه.

اما در انجیل یوحنا، مصلوب شدنِ او به معنای پایان کار نیست. بلکه مصلوب شدن او، آغاز جلالشه. اگه یادتون باشه او با رفتن بر روی صلیب، تمامی انسان‌ها رو به طرف خودش جذب کرد. باید بگم مصلوب شدن خداوندْ عیسای مسیح، یک قدم حیاتی در برافراشته شدن و جلال عیساست؛ و حالا همون‌طور که یادتونه، وقتی جولیوس قیصر حکم نهایی‌اش رو اعلام کرد، گفت «یَکتا اَلِآ دِث»، یعنی حکم مرگ صادر شد.

حالا دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره. البته که بعداً جلال و احساسِ جلال، خداوندْ عیسای مسیح رو رها می‌کنه، وقتی‌ که فریاد می‌زنه، «خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟» اما قبل از اینکه بخواد مصلوب بشه، این لحظه‌ی دریافت هدیه‌ی پدرانه‌اس که عیسای مسیح احساس می‌کنه که جلال در زندگی‌ او پدیدار می‌شه. بعد در این بخش، این بیانیه‌ی فوق‌العاده و شگفت‌انگیز رو درباره‌ی عیسی داریم که جلال پیدا کرد؛ و بعد این بیانیه‌ی مشکل‌ساز درباره‌ی اینکه عیسای مسیح توسط یکی از افراد مورد علاقه‌اش در دسته‌ی گروه شاگردانش انکار شد.

این به چه معنیه؟ خُب، جالبه که ببینیم عیسی به چه صورت جلال یافت. اول از همه، عیسای مسیح میگه، «به‌عنوان پسر انسان جلال یافت.» یادمه وقتی در بچگی در کانون شادی بودم، شاید این در مورد شما هم صدق می‌کنه؛ معلم‌های کانون شادی به من یاد دادند که عیسی، پسر خدا و پسر انسانه.

به این معنی که او پسر خدا بود و در عین حال یک انسان بود؛ اما وقتی عیسی درباره‌ی خودش به‌عنوان پسر انسان صحبت می‌کنه، صرفاً این‌طور نمی‌گه که ماهیت انسانی داره، چنان‌که ماهیت الهی هم داره. او به‌طور خاص تصویری رو ترسیم می‌کنه که در کتاب دانیال باب هفتم مشاهده کرد؛  اگر به خاطر داشته باشید، دانیال این رؤیا رو دید،که پسر انسان به‌عنوان فاتح پیروزمند به تخت سلطنت قدیم‌الایام صعود می‌کنه؛ و در تخت سلطنت قدیم‌الایام، این افتخار بهش داده شد که پیروزی‌ خودش رو با کسانی قسمت کنه که مقدسین حضرت اعلی نامیده میشن. بنابراین در ذهن عیسای مسیح، تصویر پسر انسان، فقط به انسانیت او اشاره نمی‌کنه، بلکه به سرافراز شدن او به دست راست پدر و به جلالش هم اشاره می‌کنه.

و بعد گسترش ملکوت او که زمانی اتفاق میفته که به دست راست خدای پدر سرافراز می‌شه. بنابراین وقتی که میگه، «ساعتی رسیده است که پسر انسان جلال یابد»، به تصویری اشاره می‌کنه که در کتاب دانیال به ما داده شده، یعنی به نحوه‌ای که او به دست راست خدای پدر سرافراز میشه. یا به عبارت دیگه او میگه، «مرگ و مصلوب شدنش، صرفاً راهی برای جلال یافتن و سرافراز شدن اوست.» بر طبق چیزی که در ابتدای انجیل یوحنا باب 13 دیدیم، می‌تونیم بگیم که برای عیسای مسیح، راه صعود به تخت سلطنت خدا، از طریق نزول در فروتنی‌ا‌یه که بر روی صلیب اتفاق افتاد.

پسر انسان چطور از طریق مصلوب شدنش به جلال دست پیدا کرد؟ خُب، البته یکی از طریق‌هاش اینه که او به‌عنوان شخصی که مرتکب جُرم شده اعدام می‌شه؛ اما اعتراف می‌کنند که او هیچ گناهی مرتکب نشده؛ و به هیچ عنوان کاری انجام نداده که شایسته‌ی مرگ باشه.

اگه در اوقات فراغتتون بتونید روایت مصائب رو بخونید، به این موضوع جالب پی می‌برید که عیسای مسیح بارهای بار محکوم به مرگ شد؛ اما هر باری که محکوم به مرگ شد، کسانی‌که او رو محکوم به مرگ کردند، بی‌گناهیش رو اعلام کردند. این یکی از شگفت‌انگیزترین موضوعاته. نویسندگان انجیل به این طریق به ما میگن «آیا پیغام انجیل رو نمی‌بینید که برای عیسی چه اتفاقی میفته؟»

ما باید مجبور باشیم این سؤال رو ار خودمون بپرسیم «چرا همه‌ی کسانی‌که او رو امتحان می‌کنند، در آخر بی‌گناهی او رو اعلام می‌کنند؛ اما همه‌ی کسانی‌که او رو قضاوت می‌کنند، او رو محکوم به مرگ می‌کنند؟» و خوانندگان اولیه‌ی انجیل با خوندن این تناقض عجیب متوجه این موضوع شدند که کسی که عادل اعلام شده، طوری باهاش رفتار کردند که انگار ناعادله.

واقعاً این سؤال رو بر ما واجب می‌کنه که «اگه او برای گناهان خودش نمی‌میره، بنابراین برای گناهان چه کسی می‌میره؟» البته که جوابش مطابق با این سرود، اینه که «چون او به‌جای من محکوم شد و بخشش من رو با خون خودش مُهر کرد. حالا من قادر هستم به عیسای مسیح جواب بدم و بگم: هللویا! چه نجات‌دهنده‌ای!»

بنابراین در روایت‌های انجیل ابن حس شدید وجود داره که مصلوب شدن خداوندْ عیسای مسیح، با اعلام بی‌گناهی و عدالتش همراهه. ما حتی می‌تونیم ببینیم درحالی‌که او محکوم شده، به‌عنوان شخص عادل و بی‌عیب برافراشته شد. البته که در انجیل یوحنا، این در اثر شگفت‌انگیزی ظاهر می‌شه که یوحنا اونو در انجیل خودش با سه کلمه‌ی دوران باستان مطرح می‌کنه.

این در صلیب، یعنی در صلیب میانی که عیسای مسیح توسط رومیان روی اون اعدام شد، نوشته شد که او پادشاه یهود بود. اگه یادتون باشه اون‌ها به پیلاتس این‌طور گفتند، که «این کلامو عوض کن و اونو برش‌دار.» و پیلاتوس بهشون این‌طور جواب داد، «آنچه نوشتم، نوشتم.» بنابراین ما به‌عنوان کلیسای خداوند باید این موضوع را به خوبی درک کنیم که مصلوب شدنِ عیسای مسیح رو صرفاً به‌عنوان زمانی برای غم و اندوه شَدید در نظر نگیریم. بلکه در واقع، مصلوب شدن خداوندْ عیسای مسیح، به نوعی یک آغاز برای جلال یافتن و سرافراز شدن اوست که نهایتاً در رستاخیز و صعودش در نزول روح‌القدس شکوفا می‌شه.

به نظر من می‌تونیم به‌سادگی بگیم که جلال عیسای مسیح از طریق مصلوب شدن اتفاق میفته، به این خاطر که از طریق صلیب، من و شما به عیسای مسیح اعتماد کردیم و از بخشش گناهان آگاه شدیم و به خانواده‌ی جهانی و ابدی خدا تعلق یافتیم.

به همین دلیل عیسی در ادامه میگه، «نه‌تنها پسر انسان جلال یافت، بلکه خدا در او جلال یافت و خدا نهایتاً عیسای مسیح رو در خودش جلال خواهد داد.» او روی صلیب میره؛ دست‌هاش باز می‌شه (و چنان‌که پدران اولیه‌ در کلیسا می‌گفتند)، «باز شدن دستاش برای اینه که بتونه مردان و زنان، پسران و دختران را از هر قبیله و قوم و ملت تا اقصای زمین و تا پایان تاریخ در آغوش بگیره.»

اینکه ما امروز اینجا نشستیم و انجیل یوحنا رو مطالعه می‌کنیم، و درباره‌ی جلال یافتن او صحبت می‌کنیم؛ به خاطر اینه که ما بخشی از جلال عیسای مسیح هستیم. ما پاداشی هستیم که پدر به عیسای مسیح داد، به خاطر همه‌ی کارهایی که او از طریق مرگش و از طریق رستاخیزش انجام داد.

این روش شگفت‌انگیز و حیاتی برای نگاه کردن به صلیبه، آیا این‌طور نیست؟ می‌دونید که در دنیای غرب، این سنت وجود داره که به صلیب نگاه می‌کنید و به‌لحاظ احساسی غمگین می‌شید، و برای عیسی احساس تأسف می‌کنید، «بیچاره عیسی. قربانی شد.» انجیل، بهش این‌طور نگاه نمی‌کنه. او در اینجا قربانی نیست، بلکه فاتحه. در اینجا نهایتاً او خوار و سرافکنده نمی‌شه، بلکه سرافراز می‌شه؛ و این مرحله‌ی ضروری برای صعود کردنش به تخت سلطنت، نازل شدن روح‌القدس در روز پنطیکاست و آوردن ملت‌های مختلف به ملکوت پدر آسمانیه.

و او بهش به این صورت نگاه می‌کنه. بله، یک ابر، روحش رو می‌پوشونه. و در باغ جتسیمانی عذاب می‌کشه. روی صلیب جلجتا به خاطر واگذاشته شدن توسط خدا فریاد می‌زنه. اما اینجا انگار پدر آسمانی به پسر محبوبش میگه، «پسرم، در این لحظه فقط می‌خوام این خوشی که پیش روی تو رو مشاهده کنی؛ خوشی که به خاطرش متحمل صلیب می‌شی و بی‌حرمتی رو ناچیز می‌شمری. و از طریق اون، به‌عنوان پادشاه شکوه و جلال به دست راست پدر می‌شینی.» این لحظه‌ی شگفت‌انگیزیه. لحظه‌ای که درباره‌ی محبت پدر به پسرش، با شما صحبت می‌کنه، اینکه او به‌صورت اجمالی این خوشی رو بهش نشون می‌ده، دقیقاً زمانی که می‌خواد به تاریکی باغ جتسیمانی وارد بشه.

و تقریباً بلافاصله، عیسی بعد از صحبت درباره‌ی جلال یافتن، فرمانی تازه به شاگردان می‌ده. یوحنا ۱۳: ۳۴ میدگه «به شما حکمی تازه می‌دهم که یکدیگر را محبت نمایید، چنان‌که من شما را محبت نمودم تا شما نیز یکدیگر را محبت نمایید.» یوحنا ۱۳: ۳۵ می‌گه «به همین همه خواهند فهمید که شاگرد من هستید اگر محبت یکدیگر را داشته باشید.»

و به نظرم این بیانیه باعث می‌شه که پطرس واکنش نشون بده. او نمی‌تونه آروم بمونه. احساسی که بر اون لحظه حاکمه، براش خیلی زیاده؛ چون میگه، «خداوندا، چرا همش به ما میگی همدیگه رو محبت کنیم و تو رو محبت کنیم و به همدیگه خدمت کنیم.

تو میدونی که ما تو رو دوست داریم. ما خیلی تو رو دوست داریم.» پطرس بهش می‌گه که، «ما حاضریم برات بمیریم.» عیسای مسیح با آگاهی از احساساتی که در جانِ پطرس رسوله، بهش این‌طور می‌گه، «پطرس، تو نمی‌تونی به دنبال من بیایی.» و پطرس در جواب بهش می‌گه، «البته که می‌تونم به دنبالت بیام.»

بنابراین این روایت، از جلال یافتن خداوندْ عیسای مسیح به سوی انکار عیسی میره، به این خاطر که پطرس خودش رو درک نمی‌کنه. پطرس یک مسیحی خیلی جوونه؛ و مثلِ بعضی از مسیحیان جوون، او یه مسیحی جوونِ بسیار نابالغه. او به‌نوعی، فکر می‌کنه که عیسی رو می‌شناسه؛ اما نمی‌تونه متوجه این موضوع بشه که عیسای مسیح قراره مصلوب بشه؛ و یکی از دلایلی که نمی‌تونه متوجه بشه که عیسای مسیح قراره مصلوب بشه، اینه که با پیامدهای اون برای خودش مقابله می‌کنه.

اینکه بعدش یا باید از نجات‌دهنده‌ی پیروی کنه که مصلوب شده. و همینطور مقداری از خون عیسی روی لباس او هم می‌ریزه؛ اما هنوز با اصرار میگه، «ای آقا برای چه الآن نتوانم از عقب تو بیایم؟ جان خود را در راه تو خواهم نهاد»، این رو در آیه‌ی 37 میگه. خُب، همه‌ی این‌ها چه مفهومی دارن؟

این یعنی پطرس واقعاً اعتراف خداوندْ عیسای مسیح رو درک نمی‌کنه. او خودش رو هم درک نمی‌کنه. و هرگز موفق به این نشده که یک اصل رو درک کنه؛ اصلی که بسیار عمیق، بنیادی و اساسیه. اینکه اگه مسیحی هستی، از نجات‌دهنده‌ی مصلوب پیروی می‌کنی. بله، او برافراشته شد؛ اما به‌عنوان شخص مصلوب برافراشته شد؛ پس، اگه ما می‌خوایم از این نجات‌دهنده پیروی کنیم، و اگر می‌خوایم از پیامدهای رستاخیز او بهره‌مند بشیم باید از پیامدهای مصلوب شدن او هم بهره‌مند بشیم.

یادتونه پولس چطوری در فیلیپیان باب 3 چطور اینو مطرح کرد؟ او میگه، «می‌خوام مسیح رو بشناسم. میگه می‌خوام او و قدرت رستاخیزش رو بشناسم.» همه‌ی ما اینو می‌خوایم، قدرت مسیح برای زندگیمون؛ اما او می‌دونه شما نمی‌تونید مسیح و قدرت رستاخیزش رو بشناسید، مگر اینکه شما در رنج‌های او شریک بشید و همینطور در مرگش مثلِ او بشید؛ تا اینکه نهایتاً بتونید به رستاخیز از مردگان برسید. این چیزیه که پطرس هم باهاش مقابله می‌کنه.

او ایده‌ی پیروزی رو دوست داره. این ایده رو دوست داره که او پسر انسانه که سلطنت می‌کنه. اما چیزهایی که باهاشون مقابله می‌کنه، پذیرش این موضوعه که عیسای مسیح، شخصیه که باید مصلوب بشه. تقریباً مثلِ اینه که ترجیح می‌ده مانع از رفتن عیسی روی صلیب بشه به جای اینکه اجازه بده عیسی روی صلیب بره؛ به این خاطر که حاضر نیست قبول کنه تا با عیسای مسیح به روی صلیب بره و با عیسای مسیح بمیره تا اینکه بتونه باقی عمر خودش رو با عیسی زندگی کنه. و عیسی خیلی رئوفه، این‌طور نیست؟ در آیه‌ی 38 عیسی جواب داد،«آیا جان خود را در راه من می‌نهی؟ آمین آمین به تو می‌گویم (و یوحنا 13 این‌طوری تموم می‌شه) تا سه مرتبه مرا انکار نکرده باشی، خروس بانگ نخواهد زد.»

پطرس رسول چقدر مقاومت کرد. ولی جالبه که کسانی‌که کتاب مقدس ما رو بر اساس باب‌ها تقسیم‌بندی کردند، این رو به درستی فهمیدند، که شکستِ کسی که عیسی رو دوست داره، یا شکست ایمان کسی که به عیسای مسیح اعتماد داشت؛ باعث شد عیسای مسیح ضرورتاً ردای جلال را کنار بذاره، وارد دنیای ما بشه، و بار گناهانمون رو تحمل کنه و سپس دوباره با شکوه قیام کنه و به شاگردان خودش بگه، «حالا بیایید و دورِ میز من بشینید»، بنابراین باید به این موضوع اشاره کنم که نتیجه‌گیری باب 13، ما رو به مقدمه‌ی باب برمی‌گردونه.

و حالا حتی واضح‌تر می‌شه که چرا زمانی که عیسای مسیح پاهای پطرس رو می‌شست و پطرس با این فروتنی عیسی مخالفت کرد، عیسی بهش نگاه کرد و گفت؛ این‌ها واقعاً کلمات عمیقی هستند، پطرس. او بهش فرمود: «آنچه من می‌کنم الآن تو نمی‌دانی، لکن بعداً خواهی فهمید.»

یکی از برجسته‌ترین موارد در این انجیل اینه که پطرس اینو درک کرد. او دید که عیسای مسیح جانش رو فدای گوسفندانش کرد. او به‌عنوان شخصی عادل برای ناعادلان مُرد تا ما رو نزد خدا ببره. بنابراین یوحنا باب 13 به این صورت تموم می‌شه، با یک نگاه اجمالی به جلال مسیح و یک نگاه اجمالی به شکست ما و این آگاهی که چون او از طریق صلیب واردِ این جلال شد و برای گناهان و قصورات ما مُرد، برای «شمعون پطرس‌ها» امیدی هست.

در نهایت، گاهی‌اوقات من فکر می‌کنم اگه در کلیسا رأی‌گیری کنن «شاگرد مورد علاقه‌ی ما کیه؟» احتمالاً اکثراً جواب می‌دن: شمعون پطرس. به این خاطر که او نسبت به شاگردان دیگه بیشتر به من شباهت داره. شکست، بر روی شاگردی او نوشته شده؛ ولی این کلام شگفت‌انگیزی برای ماست که شکست در زندگی مسیحی، به هیچ عنوان نباید پایان کار باشه.

و دلیل آگاهی ما از این موضوع اینه که یکی از عزیزترین شاگردان شکست خورد؛ اما قبل از خاتمه‌ یافتنْ، این انجیل میگه این شاگرد احیا شد و کاملاً سودمند و ثمربخش شد. این خیلی مهمه، چون من اکثراً در چنین جایی‌ام و حدس می‌زنم شما هم اغلب در چنین جایی هستید. بنابراین این پیغام، پیغام شیرین‌ترین امید و تَسلیِه.