درس ۳: ابعاد اتحاد ما
حالا در درس سوم فقط کمی به ابعاد اتحادمون با مسیح میپردازیم و میخوام به آیات مختلف فکر کنیم، اما بهنحوی که بتونیم این رو در کلمات پولس در دوم قرنتیان باب 5، آیهی 17 خلاصه کنیم. اگه شما تقریباً در نسل من مسیحی شُدید، پس این یکی از اولین آیاتی بود که تشویقتون کردند حفظش کنید؛ و این در ترجمههای مختلف به شکلهای مختلف دیده میشه.
«اگر کسی در مسیح باشد، خلقت تازهای است»، یا مخلوق تازهای است و بعداً دربارهی این ترجمهی خاص نظرم رو میگم.
«در مسیح» بودن یعنی چی؟ اگه به روشِ تعلیمِ برکات انجیل، عادلشمردگی و فرزندخواندگی و تقدیس فکر کنید، متوجه میشید که غالباً این برکات طوری تعلیم داده شده که انگار بهترتیب به ما رسیده. گاهی اوقات بِهِش میگن «زنجیرهی طلایی».
برگزیدگی خدا، ما رو بهسوی تولد تازه و ایمان آوردن هدایت میکُنه؛ و ایمان آوردن بهسوی عادلشمردگی هدایت میکُنه؛ و بهسوی تقدیس هدایت میکُنه؛ و به سوی پایداری هدایت میکُنه؛ و به سوی تجربهمون از جلال هدایت میکُنه و فکر میکنیم که این جوانب مختلف نجاتمون، پشت سرِ هم اتفاق میاُفته و بهصورت زنجیره به هم وصله و این میتونه راه مفیدی برای تفکر دربارهی برکات انجیل باشه. ما غالباً دربارهی این «زنجیرهی طلایی» صحبت میکنیم.
اما گاهی اوقات یه مشمولیتی در این هست، چون اگه فکرش رو بکنید، وقتی میگم، «برگزیدگی، تولد تازه، ایمان آوردن، و همینطور عادلشمردگی، فرزندخواندگی، پایداری و جلال»، انگار یه چیزی کَمه. چی کَمه؟ خُب، من دربارهی خداوند عیسی مسیح صحبت نکردم و گاهی اوقات وقتی مسیحیان اینطوری فکر میکنند، معمولاً برکات انجیل رو از کسی که خودِ انجیله، یعنی خداوند عیسی مسیح، جدا میکنند.
حالا، کارِ پولس در دوم قرنتیان باب 5 اینه که ضرورتاً به ما میگه وقتی در مسیح هستید، همهی این برکات از آنِ شماست. اونها مثلِ زنجیره به دنبال هم نمیآن. همهی اینها مالِ شماست. شاید بهتدریج اونها رو تجربه کنید، اما در واقع همگی مالِ شما هستند، حتی جلال یافتن، بهنوعی هماکنون مالِ شماست، چون یادتونه که در دوم قرنتیان 3 میگه ما از یه سطح از جلال به سطح دیگهای تبدیل میشیم. گاهی این سرود رو میخونیم که، «آسمان به زمین اومد و جلال، جانِ مرا پُر کرد»؛ و در این درسها، به تفکر دربارهی این دیدگاه میپردازیم که وقتی در عیسی مسیح هستیم؛ در عیسی مسیح و با او، همهی برکات انجیل مالِ ماست.
به نظرم شاید این یکی از دلایلی باشه که نویسندگان عهد جدید از مثالِ ازدواج استفاده کردند. اگه از یه یک مرد متأهل فهمیده بپرسید، «بیشترین چیزی که در همسرت دوست داری، چیه؟» اگه بگه زیبایی یا دستپُخت یا مهارتش در گُلف رو دوست داره، پس نکتهی اصلی رو نادیده گرفته، اینطور نیست؟
تفکر درستِ یک یه مرد متأهل اینه که بیش از هر چیزی از این لذت میبره که با همسرش ازدواج کرده و با ازدواج با او، همهی این ابعاد زندگیاش مالِ او شده و البته ابعاد زندگی او هم مالِ همسرش شده. وقتی ما درک میکنیم که در مسیح هستیم، با مسیح متحد شدیم، اینطوری ما به سراغ انجیل میریم.
متوجه میشیم که بدون مسیح به دنبال برکات فیض خدا نیستیم. همهی این برکات در مسیح، مالِ ماست. او مرکز همهچیزه و ما هرگز تمرکز اصلی بر شخصِ خداوند عیسی رو کنار نمیگذاریم و حقیقت اینه که مسیحیان انجیلی، غالباً این کار رو کردند.
شما غالباً موقع گوش دادن به رادیو یا تماشای تلویزیون متوجه میشید که برکات به شما عرضه میشه، اما خودِ مسیح خیلی زیاد به شما عرضه نمیشه؛ و این نکتهی بزرگِ پولس رسول بود که اتحاد ما با مسیح، واقعیتِ زیربنایی همهی این برکاته و اگه قراره اونها رو داشته باشیم، باید مسیح رو داشته باشیم. اگه قراره از اونها لذت ببریم، باید بدونیم همهی اینها در عیسی مسیحه، چون ما بهوسیلهی خدمت روحالقدس با او متحد شدیم و پاسخمون، اعتماد به اوست و از طریق ایمان در او وارد شدیم.
این واقعیت بزرگی برای پولس بود. او این رو به شکل خیلی چشمگیری در آیهای نشون میده که همیشه خوندن این آیه در جماعت قوم خدا خیلی سخت بوده، چون دربارهی مسائل شوکهکننده صحبت میکُنه. من به مطالبی فکر میکنم که پولس به قرنتیان میگه. یادتونه که بعضی از قرنتیان به سراغ روسپیها میرفتند و او میگه، «باید این رو درک کنید که چون شما بهوسیلهی روحالقدس به خداوند عیسی مسیح متصل شُدید، نمیتونید با ورود به روسپیخانهها، عیسی مسیح رو خارج از روسپیخانهها رها کنید»؛ و شما فشاری رو که بر اونها تحمیل میکُنه، میبینید.
به اونها میگه، «اگه واقعاً با مسیح متحد شُدید، متوجه نیستید که چی کار میکنید؟ شما هرگز نمیتونید از مسیح جدا بِشید. نمیتونید این بخش از زندگیتون رو در اتحاد با مسیح زندگی کنید و بعد بهراحتی از مسیح جدا بِشید و دوباره با مسیح متحد بِشید. شما اینطوری فکر کنید که در واقع میگه، «وقتی مرتکب این گناه میشید، در اصل دارید به عیسی میگید، «عیسی با من بیا، چون تو با منی و من با تو متحدَم.»
و میبینید که قدرت این مثالی که استفاده میکُنه، به ما نشون میده که اگه من با مسیح متحدَم، این چه واقعیت قدرتمندی در زندگی مَنه. این زندگی مسیحی من رو تبدیل میکُنه، چون من به او وصلاَم و وقتی نسبت به او کوتاهی میکنم، این اتصال رو از بین نمیبرم؛ و به همین خاطر همین، این گناه من شرمآوره؛ اما این یکی از انگیزههای بزرگ من هم هست که کاملاً و مطلقا وفادار به او زندگی کنم.
حالا بیایید کمی به این فکر کنیم که میزان این اتحاد چقدره. حالا وقتی مسیحی شُدید، انگیزهی اصلیتون از این انتقال واقعی چی بود؟
شاید بعضی از شما هرگز روزی در زندگیتون نبوده که خداوند عیسی رو نشناسید؛ اما بعضی از ما انتقال نسبتاً چشمگیری داشتیم. چرا به مسیح ایمان آوردیم؟ چرا مردم میگن باید به مسیح ایمان بیاریم؟ خُب، خیلی از ما میخواستیم از بارِ تقصیرِ گناهمون خلاص بِشیم. اما بعد به چه چیزی پی بردیم؟
ما متوجه شدیم که ایمان به مسیح، بزرگتر از اونی بود که فکرش رو میکردیم. اینجا بعضی از ما بیست، سی، چهل و شاید پنجاه سال یا بیشتر مسیحی هستیم و هنوز پی میبریم که «چیزهایی بیش از تصورمون در اینجاست.» چرا؟
خُب، اول از همه، یادتونه در ابتدا در مورد این صحبت کردیم که ریشهی اتحادمون با مسیح، در اهداف ابدی خداست.
پولس در افسسیان 1 میگه، «ما پیش از بنیاد عالم در مسیح برگزیده شدیم، برای ستایش جلال او و برای ستایش جلال فیض او.» حالا این چی رو به ما نشون میده؟ به ما نشون میده که اتحادمون با مسیح، که از طریق ایمان تجربه کردیم؛ اول از همه، بر پایهی ایمان من نیست و این یه دلگرمی عظیمی برای ماست.
ایمان ما متزلزل میشه، اما بدین معنا نیست که اتحادمون با مسیح هم متزلزل میشه؛ چون اتحادمون با مسیح بر پایهی هدف ابدی خداست.
میبینید؛ این نهتنها امنیت ایجاد میکُنه؛ بلکه سرود نیایشی هم ایجاد میکُنه، اینطور نیست؟ فکرِ اینکه پیش از بنیاد عالم، او به من دل بسته بود، هر وقت کارِ آیندهی خداوند عیسی مسیح رو میدید، بهنوعی که واقعا فوق از تصور مَنه، او دید که من با عیسی مسیح متحد شدم، او بدون فکر کردن به من، به عیسی فکر نمیکرد و هیچوقت بدون این تفکر که «این شخص به پسرم، عیسی مسیح تعلق داره»، به من فکر نمیکرد. پس ریشهی یه بُعد از اتحادمون، در هدف ابدی خدا و محبت ابدی خداست.
اما و دوماً، یه بُعد دیگه هم در اتحاد ما با مسیح هست و اون هم اینه که پایهی اون در تجسم مسیحه. ایدهی خدا فقط این نیست که ما با مسیح متحد شدیم؛ بلکه او پسرش رو با جسم و خون ما به دنیا فرستاد تا اینکه پسرش به گناهکاران وصل بِشه. این مفهوم تَجَسُمه.
برای همین، عیسی جسم ما رو بر خود گرفت و پولس بارها بر این تأکید کرده؛ اینکه خدا کاری رو انجام داد که شریعت نمیتونست به خاطر ضعف جسمِ ما انجام بِده؛ پس خدا پسرش رو در جسم ما فرستاد تا کاری رو برای ما انجام بِده که ما نمیتونیم برای خودمون انجام بدیم و ما رو با خودش پیوند داد تا همونطور که عهدجدید میگه، او «آرخِگاس» نجات ما بِشه.
تا اینکه در جسم ما، کاری رو انجام بِده که ما نتونستیم انجام بدیم؛ تا برای ما و در ما، همهی کارهای لازم برای نجاتمون رو انجام بده؛ پس وقتی عیسی به دنیا اومد، پسر خدا جسم ما رو بر خود گرفت تا خودش رو به ما وصل کُنه؛ گوشتی از گوشت ما و استخوانی از استخوان ما بِشه.
البته عهد جدید به ما تعلیم میده که این یک امر واقعیه. گاهی اوقات وقتی لوقا باب 2 رو برای یه جماعت کلیسایی میخونم و در آخر به این کلمات میرسم که عیسی، دوازده سالِشه و در معبد گُم شده و بعد به خونه میره؛ و بعد لوقا زندگی عیسی رو از سنّ دوازده سالگی تا سی سالگی خلاصه میکُنه.
ما چیزی دربارهی عیسی بین سنین دوازده سالگی تا سی سالگی نمیدونیم؛ غیر از اینکه او در قامت رشد کرد. خُب، شما این انتظار رو داشتید. او در رضامندی نزد مردم رشد کرد. انتظارِ این رو هم داشتید. اما یه چیزی هست که خیلی از مسیحیان انتظار ندارند. او در رضامندی نزد خدا رشد کرد.
گاهی اوقات میگم، «اگره عیسایی که بِهِش ایمان داری، نمیتونست در رضامندی نزد خدا رشد کُنه، پس تو به عیسای اناجیل ایمان نداری»، اما من متوجه شدم که خیلی از مسیحیان ایمان ندارند که عیسی میتونست در رضامندی نزد خدا رشد کُنه؛ اما لوقا به ما میگه او در رضامندی نزد خدا رشد کرد. وقتی پانزده ساله بود، بیشتر از زمانی که دوازده ساله بود، مورد لطف و رضامندی خدا بود. او در رود اُردن، بیشتر از زمانی که در دوازده سالگی در معبد بود، مورد لطف و رضامندی خدا بود.
بیشترین زمانی که مورد لطف و رضامندی خدا بود، زمانی بود که روی صلیب فریاد زد، «خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟» در این مقطع، از بیشترین رضامندی در نزد خدا برخوردار بود. من از کجا اینو میدونم؟ چون عیسی خودش به ما گفت، «دلیل اینکه پدر مَنو دوستم داره، اینه که من جانم رو برای گوسفندان دادم.» بعضی وقتها فکر میکنم یک یه لحظه در تاریخ زندگی عیسی، پدر در سکوت این سرود رو میخوند، «که عیسای من، دوستت دارم.
میدونم که تو مالِ منی. عیسای من، الان بیش از هر زمانی دوستت دارم»؛ این لحظهای بود که او بهخاطر اطاعت از پدر آسمانیاش، خشم خدا رو بر جانش گرفت، تا به مرگ مطیع شد، حتی مرگ بر روی صلیب.
البته همهی اینها به ما نشون میده که خداوند عیسی با چه عمقی با ما متحد شده تا مثلِ ما زندگی کُنه و حقیقتاً مثلِ ما بِمیره؛ و بعد بهعنوان نجاتدهندهی قیام کرده، ما رو به اتحاد زنده با خودش وارد کُنه. این تفکر، شگفتانگیزه؛ مسیحیان اولیه، برای تقریباً برای پانصد سالِ اول تاریخ کلیسا باهاش کشمکش داشتند، «ما چطور بهدرستی خداوند عیسی مسیح رو توصیف کنیم تا شگفتی این اتحاد با نجاتدهندهای رو درک کنیم که واقعاً میتونه همهی کسانی رو که از طریق او نزد خدا میرَن، کاملاً نجات بِده؟ چون نهتنها خدا با اهدافش، ما رو با پسرش متحد کرد، بلکه پسرش هم خودش رو با جسم ما متحد کرد.
هیچ لحظهای از زندگیمون نیست، هیچ تجربهای نیست که بتونیم بگیم عیسی، «خُب، تو اینو درک نمیکنی.» البته او دقیقاً چیزی رو که ما تجربه میکنیم، تجربه نکرد؛ اما به جرات میشه گفت: همهی تجربیاتش، عمیقتر از تجربیات ما بود؛ خودش رو به انسانیت ما وصل کرد تا بتونه کاهن اعظم وفادار و رحیم باشه.
ما کاهن اعظمی نداریم که نتونه ما رو درک کُنه، چون او از هر لحاظ مثلِ مانند ما وسوسه شد.
پس دوستان من، ما نباید اتحاد با مسیح رو یه ایدهی الهیاتی بدونیم. باید یاد بگیریم که اتحاد با مسیح رو مثلِ ازدواج با او بدونیم، ما با او زندگی میکنیم.
او بیش از هر کسی ما رو میشناسه. او تجربه کرده و او ما را درک میکُنه. بنابراین، زندگی در مشارکت با کسی که با او متحد شدیم، قطعاً بالاترین امتیازِ ما در این دنیاست.
پس اتحاد ما با مسیح، بر پایهی برگزیدگی ازلی خداست. بر پایهی تجسم مسیحه، اما بر پایهی پیوند ما با او در ایمان هم هست. این چیز خیلی جالبی در عهد جدیده که به نظرم خیلی شایانِ توجهِ؛ اینکه عهد جدید کلِ زندگی ما رو با همهی جزئیات، اینطور خلاصه میکُنه و میگه، «ما این چیزها رو در مسیح تجربه میکنیم.» پس بنابراین در مسیح از اسارت و گناهمون آزادیم.
ما در مسیح برای ستایش جلال خدا زندگی میکنیم.
در مسیح ازدواج میکنیم. در مسیح از همدیگه استقبال میکنیم. در مسیح صحبت میکنیم و حکمت داریم. در مسیح خواهیم مُرد. مردگان در مسیح برخواهند خاست. عهد جدید میگه، «بدن ما اعضای مسیح شده.»
و زیربنای همهی اینها، یک یه زبانِ کاملاً منحصربهفرده. ظاهراً، این در جای دیگهای در زبانِ یونانی قدیم دیده نمیشه.
پولس رسول فقط دربارهی ایمان «در مسیح» یا ایمان «به مسیح» صحبت نمیکُنه، بلکه ایمان «درونِ مسیح»؛ «پِیستُوئیو»، فعلِ «ایمان داشتن»؛ «ایس»، «درونِ» مسیح. ظاهراً، در کل ادبیات باستان، هیچ مثال دیگهای از کسی نیست که «درون» کسِ دیگهای ایمان داشته باشه.
شاید پولس این کاربرد زبان رو اختراع کرده تا به ما نشون بده که بله، ما «به مسیح» ایمان داریم؛ ما «دربارهی مسیح» ایمان داریم، اما در واقع، ایمان واقعی، ما رو به «درونِ مسیح» میبره، ما رو «به اتحاد و مشارکت با خداوند عیسی مسیح» میبره؛ تا با او یکی بِشیم. ما با او ادغام نمیشیم. ما همیشه خودمون هستیم، اما با او یکی میشیم، بدین معنا که؛ یا شاید دقیقتر بِگیم، شبیه به مرد و زنی هست که یک با هم تن میشَن.
اونها هنوز دو شخص متفاوتاَند، اما عهد جدید در مورد یه رازی صحبت میکُنه. یادتونه که پولس چطوری در افسسیان 5 اینو مطرح میکُنه؛ بعد از همهی این تعالیم فوقالعاده دربارهی رابطهی زن و شوهر، این جملهی شگفتانگیز رو میگه، «در واقع من اینجا دربارهی مسیح و کلیساش صحبت میکنم.» این قیاس بین ازدواج و اتحاد با مسیحه. حالا معمولاً فکر میکنیم اتحاد با مسیح، مثلِ ازدواجه. پولس برعکس فکر میکُنه. او میگه، «ازدواج مثلِ اتحاد با مسیحه.» موضوع بزرگ، این اتحاد شگفتانگیز ایمانداران با خداوند عیساست.
و همونطور که خواهیم دید، او در جاهای مختلف، ابعاد این اتحاد رو بررسی میکُنه؛ اینکه این دائمی هست؛ شگفتانگیزه؛ اما در دوم قرنتیان ۵: ۱۷ اینطور میگه، «پس اگر کسی در مسیح باشد، خلقت تازهای است»، یا به نظرم ترجمهی درستتر اینه که «اگر کسی، در مسیح، خلقت تازه است.» فکر نمیکنم پولس میگه، «اگه در مسیح هستید، خلقت تازه یا موجود تازه هستید.» شاید این درست باشه. من فکر نمیکنم که این حقیقتِ این متن باشه.
به نظرم حقیقتِ این متن اینه که «وقتی در مسیح هستید، به نظام دنیای جدیدی وارد شُدید که همهچیز در اون متفاوته.»
مردم غالباً به من میگن، «خُب، تو در اسکاتلند زندگی کردی، در آمریکا زندگی کردی، اینها چه فرقی دارند؟» پاسخ معمولِ من اینه که «همهچیز متفاوته. واقعاً همهچیز متفاوته. فقط کمی متفاوته.» آیا این در مورد مسیحی بودن و اتحاد با خداوند عیسی مسیح هم صدق نمیکُنه؟ قضیه این نیست که دیگه بعضی کارها رو انجام نمیدید؛ اگرچه شاید این درست باشه؛ یا بعضی کارها رو انجام میدید؛ شاید این درست باشه. اما همهچیز کاملاً تبدیل شده.
یادمه وقتی جوون بودم، برای اولین بار به این آیه برخوردم و توجهام رو جلب کرد، چون تجربهی مسیحی شدنِ من رو آشکار میکرد. یادمه یه سرودی که قبلاً میخوندم، کلماتش این بود، «در هر نمایی، یک یه چیزی هست که چشمان عاری از مسیح، هرگز اونو ندیده»؛ و من فکر کردم، «دقیقاً همین اتفاق برای من افتاده. من این دنیا رو با چشمان متفاوتی میبینم.» اونموقع اینو درک نکردم، ولی الان درکِش میکنم. دلیل اینکه این دنیا رو با چشمان متفاوتی درک میکنم، اینه که در واقع به دنیای دیگهای تعلق دارم، چون «اگر کسی در مسیح باشد، خلقت تازه است.»
جان کلوین در «مبادی مذهب دین مسیحیمسیحیت»، بهطرز فوقالعادهای میگه، «تا زمانی که مسیح خارج از ما میمونه و ما از او جدا هستیم، همهی رنجها و کارهای او برای نجات نژاد بشر، بیفایده و بیارزش خواهد بود، چون اون اومد تا چیزی رو که از پدر دریافت کرده بود، با ما قسمت کُنه تا این چیزها مالِ ما بِشه و او با ما و در ما ساکن بِشه.» این اتحاد با مسیحه.